تبليغاتX
♥㋡باران عشق㋡♥

یک با یک برابر نیست ...

 

 

معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان

ولي آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را

ورق مي زد

با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است

از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست

هميشه يك نفر بايد بپا خيزد …

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي ، فاحش و محض است

نگاه بچه ها نا گه به يك سو خيره شد و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد : اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهوشي بود و سؤالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت :

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود

و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد از زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چهره كه مي ناليد پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسيم يك اگر با يك برابر يود

نان و مال مفتخوران از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس آن كه پشتش زير بار فقر خم مي شد

يا كه زير ضربت شلاق له مي شد

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه خويش بنويسيد:

كه يك با يك برابر نيست…

 

پ.ن:سلام خیلیاتون از دوستم بهار سوال کرده بودین.خوشبختانه همون وقتا دانیال بهارو ول کرد با اینکه بهار

اصلا حالش خوب نبود ولی خدارو شکر فراموشش کرده و داره درس میخونه.شایدم تا ۶ ماه

 دیگه ازدواج کنه چون یکی بدجور عاشقش شده


 

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت


اژدها یا اژدیها

 

 

سلام به دوستاي عزيزم


خيلي خيلي ممنون که بهم راي دادين من برنده شدم البته بعضي از دوستان گفتن که خيلي

 بي مزه بود ولي به هرحال ديگه من برنده شدم جايزه م نداشت..و بازم تشکر ميکنم ازتون..
راستي يه چيزي شنيدم خيلي عجيبه...تو مشهد تو يه روستايي که اسمشو نميگم..يه تپه اي

 هست که شايعه شده که طلسم اژدهاست..شایعه که نمیشه گفت خیلی ها بهش اعتقاد دارن..

نميدونستم اول بخندم يا تعجب کنم بابابزرگم برام تعريف کرد که زير اين تپه پر از طلاست

 البته بابازبرگمم اينا رو شنيده..ميگفت خيليا ميخواستن که اونو به دست بيارن ولي مردن

رفتن اون دنیا فک کنين...تا اين حد..البته من طلسمو اينا رو در مورد امام زاده ها شنيده

 بودم ولي تپه اژدها ديگه نوبره..
تازه واسه خودش پاسبان هم داره..فک کنم همشونم مجهز به سلاح

 گرمن..حالا هرکي خواست بهش آدرس بدم بره گنجو در بياره ولي منم شريکما گفته باشم..
خوب ديگه من برم ديگه فک کنم امشب اژدها بياد به خوابم خدا کنه اژدهاي تويه شرک باشه

 اينجوري بامزه تره..
فعلا خدانگهدارتون عزيزان.
يا حق.


برچسب‌ها: اژدها


 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها خوبین خوشین..خوب عیدتون مبارک

 

بی زحمت برین به این آدرس و به سوتی من که ۲پست قبل گذاشته بودم رای بدین

 

سوتی شماره ۱۲۹ لطفا آدرس وبتونم بذارین تو نظراتش بنجنبین که ۴۸ ساعت وقت داره

 

در ضمن بچه ها به خاطر اینکه تقلب نشه مدیر وبلاگ براتون تاییدیه میفرسته

 

حتما جوابشو بدین وگرنه رای شما حساب نمیشه

فعلا خدانگهدار برمیگردم

 

http://meysamak.blogfa.com/post-476.aspx


 

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت


عیدتون مبارک

 

 

سلام خوبین؟؟؟خوشین..

اومدم عیدو پیشاپیش بهتون تبریک بگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین..

امیدوارم با اومدن سال جدید غماتونو فراموش کنین.گرچه..زندگی بدونو غمو

 غصه هم یکم بی مزه میشه...سعی کنیم با اومدن سال جدید یه آدم

 جدید بشیم..بهترینا رو براتون آرزو دارم..

موقع سال تحوبل برای منم دعا کنین..

عیدتوووون مبارک

یا حق.

 

 


برچسب‌ها: سفره هفت سین91, عکس سفره هفت سین


 

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


سوتی من

 

 

سلام دوستاي عزيزم ووووووووواي که چقدر دلم براتون تنگ شده بوووود

چطورين خوبين؟؟؟خدارو شکر..

منم خوبم خدارو شکر يه نفسي ميادو ميره..شرمنده دير اومدم خداوکيلي حق دارين هرچي بگين

 بهم..خوب منم سرم شلوغ بود ديگه..

يکي از دوستان که نميدونم چرا آدرس نذاشته بهم گفته نکني رفتم قاطي مرغا..

نه عزيزم مگه از جونم سير شدم تو اين وضع اوضاع خراب مملکت ازدواج کردن دلو جرات ميخواد

ولش کنيم ديگه..با خونه تکوني چه ميکنين؟؟؟از همين تريبون ميخوام به آقايون کلا به جنس مذکر

 هشدار بدم که تو کارا به خانوم هاشون يا به مادراشون کمک کنن وگرنه با من طرفن..

هشدار براي مردان سال۹۱

همه کارا که ماله خانوما نيست حداقل نزديک عيد به خودتون زحمت بدين کمک کنين

اي روووووزگار عيدم مثل برق اومد پير شديم..راستي يه سوتي دادم چند روز پيش ميگم شما هم بخندين..

من حالم خيلي بد بود اصلا ناي راه رفتن نداشتم گلاب به روتون از اون حالتا..

بعد باخودم گفتم زنگ بزنم ۱۱۵ بپرسم چمه..چي بخورم حالم بهتر بشه..گوشي رو برداشتم

زنگ زدم بعد يه خانومه برداشت گفت راهنماي ۵۴۷۹۵۴۶۵۴۶۵۴ بفرماييد: منم گفتم حالم

 خيلي بده گلاب به روت اينجوريم اونجوريم چي بخورم خوبه چي نخورم خوبه..يه ريز

 حرف ميزدم بعد ۱ دقيقه خانومه ساکت شد..بعد گقت ميدوني کجا رو گرفتي؟؟منم

 با اعتمادبه نفس گفتم ۱۱۵ اونم گفت نخير ۱۱۸ رو گرفتي  منم گفتم ببخشيد

شرمنده شماره ۱۱۵ رو بدين..خانومه هم گفت مردم آزار شمارتو ميدم کنترلت کنن

اي بابا مردم چقدر بي جنبن من که نميخواستم اذيتش کنم..اي رووووزگار..

خوب ديگه براي امروز بسه خيلي حرف زدم فعلا خدانگهدار..

ياحق.

پ.ن:چیه خوب عکسه قشنگ بود گذاشتم چرا بدبد نیگاه میکنی..!!!


 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


×××مشکل بــ ــــهار×××

 

 

سلام دوستایی عزیزم میخوام نظرتونو در مورد مشکله یکی از دوستام بگین و راهنماییش کنید.

دوستم یک سال پیش با پسری آشنا میشه و قرار ازدواج میذارن آقا پسر اصرار میکنه که زودتر بیاد خواستگاری ولی دوستم نمیذاره چون معتقده که الان شرایطشو نداره و آقا پسر هم نمیشناسه.

اسم دوستم بهار و اسم دوست پسرش دانیال هست.

حدود دو هفته پیش خانواده دانیال میان تحقیق در مورد بهار ولی چیزی دستگیرشون نمیشه و وقتی برمیگردن خونه میگن که مخالف این ازدواج هستن چون هم بهار و خانوادشو نمیشناسن و هم در شان خانوادشون نیستن چون اونا یه جایه با کلاس زندگی میکنن و بهار پایین شهر.. دانیال به بهار میگه که خانوادش مخالفن و باید صبر کنن تا اونا بیشتر تحقیق کنن دانیال ازبهار میپرسه که چیزی هست که به اون نگفته باشه یا نه؟؟

بهار اولش چیزی نمیگه چون خجالت میکشد. ولی بعد با خودش میگه که بهتره راستشو بگه به دانیال تا چیزی رو ازش مخفی نکنه آخه خیلی پسرو رو دوست داره.بعد نیم ساعت برای دانیال پیام میفرسته که پدر من یه معتاده ولی من دوسش دارم اگه نمیتونی با این قضیه کنار بیای همین الان خودتو کنار بکش و بیشتر از این با احساسم بازی نکن.

از اون روز اخلاق دانیال 180 درجه با بهار تغییر میکنه و باهاش خیلی سنگین میشه

با اینکه هنوز سر حرفش هست که میخواد باهاش ازدواج کنه ولی بهار شک داره.البته دوستم داره چوب صداقتشو میخوره.

***

دوستم نمیدونه چه تصمیمی باید بگیره چون میترسه بعدا با خانواده دانیال به مشکل بر بخوره لطفا راهنماییش کنید.و بگید که به نظرتون کار اشتباهی کرده که راستشو به دانیال گفته یا نه؟؟؟چون الان خودش پشیمونه که راستشو گفته.

یا حق دوستایه خوبم

 


 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


معنای عشق و ازدواج

 
 
 
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو
 
 و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش
 
كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

 

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر
 
 میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

 
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

 
شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

 
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور.
 
اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را
 
چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،
 
انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
 

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!


خوبب حالا از شما دوستای عزیز میخوام معنی ازدواج و عشق رو توی قسمت

نظرات برای من بنویسید.و بگید که  چقدر

 

 به فرجام عشق هایه امروزی اطمینان دارید؟

یا حق.

 


برچسب‌ها: مطلب در مورد عشق, عکس عروس, مطلب ازدواج, متن زیبا, عکس زیبا


 

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت